درسنامه آموزشی فارسی و نگارش (2) کلاس یازدهم مشترک شاخۀ فنی و حرفهای و کاردانش
درس 11- کاوۀ دادخواه
در داستانهای حماسی ایران و اساطیر باستان، چهرهٔ انقلابی کاوهٔ آهنگر بینظیر است و پیشبند چرمین او که بر نیزه کرد و مردم را به اتّحاد و جنبش فراخواند، درفشی بود انقلابی که بر ضدّ پادشاه وقت، ضحّاک، برافراشت. درفشی که پشتیبان آن، دل دردمند و بازوی مردم رنج کشیده و بیپناه بود.
ضحّاک، معرّب اژی دهاک (اژدها)، در داستانهای ایرانی، مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی؛ در اوستا موجودی است «سه پوزهٔ سه سرِ شش چشم»، دیوزاد و مایهٔ آسیب آدمیان و فتنه و فساد. به روایت فردوسی، ضحّاک بارها فریب ابلیس را میخورد؛ بدین معنی که ابلیس با موافقت او، پدرش، مَرداس، را که مردی پاک دین بود، از پا در میآورد تا ضحّاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس خوالیگری چالاک، خورشهایی حیوانی به او میخوراند و خوی بد را در او میپرورد؛ سپس بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحّاک، دو مار از دو کتف او میروید و مایهٔ رنج وی میشود.
قلمرو زبانی: خوالیگر: آشپز، طباخ. این کلمه صفت شغلی است و از xali به معنی طعام به اضافه «گر» پسوند فاعلی و شغلی ساخته شده است.
قلمرو ادبی: داستان ضحاک، داستانی کاملاً نمادین است و عناصر و مؤلفههای آن نقشهای نمادین ایفا میکنند. بخشی از این نمادها در متن توصیف شدهاند اما برای درک درست داستان ضحاک، نیازمند بازخوانی نمادهای آن هستیم. «دوش» نماد قدرت و اقتدار است و «بوسهة نشانة التذاذ و التصاق است؛ یعنی با بوسهٔ ابلیس که بر دوش ضحاک مینشیند، تمامی اقتدار و قدرت وی از آن ابلیس میشود و از آن پس ضحاک، پیوستهٔ ابلیس میشود و جز به ارادهٔ او رفتار نمیکند.
پزشکان فرزانه از عهدهٔ علاج بر نمیآیند تا بار دیگر ابلیس خود را به صورت پزشکی در میآورد و به نزد ضحّاک میرود و به او میگوید راه درمان این درد و آرام کردن ماران، سیر داشتن آنها با مغز سر آدمیان است.
قلمرو فکری: مغز: نشانهٔ این که ابلیس برای این که اراده و قدرت انسان را در اختیار بگیرد، باید بر مغز (خرد و اندیشه) او چیره شود.
ضحّاک نیز چنین میکند و برای تسکین درد خود به این کار میپردازد. به این ترتیب که هر شب دو مرد را از کهتران یا مهترزادگان به دیوان او میبرند و جانشان را میگیرند و خورشگر، مغز سر آنان را بیرون میآورد و به مارها میخوراند تا درد ضحّاک اندکی آرامش یابد.
قلمرو ادبی: اشاره دارد به این که باید مغز جوان باشد؛ جوان، نماد اراده و اقتدار جامعه است.
قلمرو فکری: مغز نیروی محرک و به اصطلاح موتور جامعه است. هم از این رو، ابلیس میخواهد نیروی کار و تلاش جامعه را مختل کند و برای همین هم هست که هنر خوار میشود و جادویی ارجمند میگردد.
در اساطیر ایران، مار مظهری است از اهریمن و در اینجا نیز بر دوش ضحّاک میروید که تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث.
پادشاه ستمگر شبی در خواب میبیند سه تن مرد جنگی قصد او میکنند و یکی از آنان او را به ضرب گرز از پا در میآورد … وی از بیم برخود میپیچد و فریادزنان از خواب میپرد. ناچار موبدان و خردمندان را به مشورت میخواند و خواب خود را حکایت میکند و تعبیر آن را از ایشان میخواهد. آنان از بیم خشم او تا سه روز چیزی نمیگویند. سرانجام، یکی از ایشان میگوید که زبونی ضحّاک به دست کسی انجام خواهد شد که هنوز از مادر نزاده است. همین اشاره کافی است که پادشاه بدمنش به جستوجوی چنین نوزادی فرمان دهد. امّا در این ایّام، فریدون از مادر میزاید و از گاوی به نام «برَمایه» شیر مینوشد و در غاری پرورش مییابد. پدر او، آبتین که ناگزیر از بیم ضحّاک ترسان و گریزان است، روزی گرفتار میشود و مغز سرش را به ماران میدهند. مادر فریدون، فَرانکَ، پسر را به البرزکوه میبرد و به دست مردی پاک دین میسپرد. ضحّاک که به نهانگاه پیشین نوزاد پی میبرد، به آنجا میرود؛ گاو برمایه و همۀ چهارپایان را میکشد و خانۀ آبتین را به آتش میکشد؛ اما پسر به خواست خداوند بزرگ میبالد و نیرو میگیرد و سرانجام، نام و نشان خود را از مادر میپرسد و چون از پادشاهی ضحّاک و جفاهای او آگاه میشود، عزم میکند که از وی انتقام گیرد. از این رو در انتظار فرصتی مناسب چشم به راه آینده است. این فرصت گرانبها را کاوه فراهم میآورد؛ یعنی یکی از مردم فرودست و پاک دین که سروکارش با آهن است و رنج و زحمت؛ امّا پایان بخش شب تیرۀ ستم میشود و نویدبخش پیروزی و بهروزی.
در محیطی که پادشاه بیداد پیشهٔ ماردوش به وجود آورده بود، تاریکی و ظلم بر همه جا چیرگی داشت و کسی ایمن نمیتوانست زیست. فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه را هر چه گویاتر نشان داده است؛ روزگاری که کاوه و هزاران تن دیگر را ناگزیر به بهای جان خویش به نافرمانی و قیام برانگیخت:
چشمۀ روشن، غلامحسین یوسفی
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
قلمرو زبانی: انجمن شدن: گرد آمدن (افراد، اشیا ، زمان و غیره) انبوه شدن.
قلمرو فکری: یعنی هزار سال پادشاهی کرد.
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
قلمرو زبانی: دیوانگان: مقابل فرزانگان
قلمرو ادبی: پراگنده شدن نام کنایه از «مشهورر شدن، به قدرت و اعتبار رسیدن» / تضاد بین نهان گشتن و پراگنده شدن نام فرزانگان و دیوانگان.
قلمرو فکری: بی خردان و نادانان. راه و رسم دانایان و فرهیختگان از بین رفت و جادوگران مشهور شدند. مفهوم: گوشه نشینی خردمندان و مقام یافتن بی خردان ،چیرگی ظلم بر جامعه.
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
قلمرو زبانی: چهار جمله است.
قلمرو ادبی: تضاد: هنر و جادویی/ نهان و آشکار/ خوار و ارجمند - مجاز: هنر مجاز از همهی چیزهای با ارزش/ جادویی مجاز از همهی چیزهای بیارزش
قلمرو فکری: جادویی در برابر هنر قرار میگیرد و اگر هنر را شایستگی و توانمندی بدانیم پس جادویی عملی خواهد بود که در برابر شایسته سالاری قرار خواهد گرفت. ضحاک، جادویی را رواج میدهد و این نشان میدهد که جادویی عملی اهریمنی است.
برآمد برین روزگار دراز
کشید اژدها را به تنگی فراز
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): دراز و فراز - کنایه: روزگار برآمدن کنایه از مدّتی سپری شد - تشبیه: ضحّاک به اژدها تشبیه شده است.
قلمرو فکری: از پادشاهی ضحّاک بر ایران مدّت زیادی گذشت و ضحّاک اژدها صفت را غم و اندوهی فرا گرفت.
چنان بُد که ضحّاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب
قلمرو ادبی: تضاد: روز و شب - جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): شب و لب - مجاز: روز و شب مجاز از همیشه - کنایه: لَب گشودن کنایه از سخن گفتن
قلمرو فکری: روزگار چنان شد که ضحّاک پیوسته از فریدون سخن میگفت.
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کُند پشت راست
قلمرو ادبی: پشت راست کردن: کنایه از ثابت و مستقر شدن. قدرت یافتن.
قلمرو فکری: ضحّاک از هر کشوری بزرگان و سران آنها را فراخواند تا بتواند به کمک آنها قدرت بگیرد و به پادشاهیاش ادامه دهد.
از آن پس، چنین گفت با موبدان
که ای پر هنر نامور بخردان
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن، روشن است
قلمرو زبانی: موبدان: موبد در اصل مغ بَد یعنی روحانی بزرگ. و در اینجا بزرگان روحانی. این گروه همیشه یکی از ارکان حکومت بودند. البته در دورههایی هست که برخی از پادشاهان خواستند از قدرت مغان کم کنند و حتی به قلع و قمع آنها پرداختند اما همیشه حضور آنها در حکومت سنگین بوده است.
قلمرو ادبی: مراعات نظیر: پرهنر، با گهر و بخرد- تضاد: نهانی و روشن
نکته: این دو بیت موقوفالمعانی هستند.
قلمرو فکری: بعد از آن با روحانیان این چنین سخن گفت: که این انسانهای هنرمند و با اصل و نصب و خردمند، شخص پنهانی دشمن من است و این دشمنی در نزد انسانهای خردمند روشن و آشکار است.
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی، سپهبد نِکشت
قلمرو زبانی: استشهادنامه.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی) نوشت و نکشت - اضافهی تشبیهی: تخم نیکی - تناسب: تخم و نکشت
قلمرو فکری: ضحّاک از هر کشوری بزرگان و سران آنها را فراخواند تا بتواند به کمک آنها قدرت بگیرد و به پادشاهیاش ادامه دهد.
ز بیمِ سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
قلمرو ادبی: کنایه: همداستان شدن کنایه از هم رأی و همراه شدن
قلمرو فکری: گروهی افراد راست رو هم که در دربار او حضور داشتند و فراخوانده شده بودند، از ترس با آن استشهادنامه موافقت کردند.
بدان محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند بُرنا و پیر
قلمرو ادبی: تضاد: بُرنا و پیر - مجاز: برنا و پیر مجاز از همهی حاضران در مجلس - استعاره: اژدها استعاره از ضحّاک
قلمرو فکری: همهی افراد چه جوان و چه پیر به ناچار آن گواهی نامهی ضحاک را تأیید و تصدیق کردند.
هم آنگه یکایک ز درگاهِ شاه
برآمد خروشیدنِ دادخواه
قلمرو ادبی: واجآرایی: تکرار مصوّت «آ»
قلمرو فکری: در آن لحظه ناگهان از دربار ضحّاک، فریاد کاوه بلند شد.
ستم دیده را پیش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند
قلمرو فکری: چون بحث استشهادنامه است و ضحاک میخواهد خود را دادگر نشان دهد، هم از این رو کاوه را بِر نامداران مینشاند و در آخر هم میبینیم که فرزندش را آزاد میکند.
بدو گفت مهتر به روی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم؟
قلمرو ادبی: اشتقاق: گفت، گوی - حسآمیزی: ستم دیدن - تناسب: دیدن و گفتن
قلمرو فکری: ضحّاک با خشم و عصبانیت به او گفت: بگو از جانب چه کسی بر تو ظلم شده است؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه!
قلمرو ادبی: دست بر سر زدن: کنایه از بیان حالت اندوه و تأسف.
قلمرو فکری: من از ستم شاه، ماتم زدهام. «دادخواه» که پس از این ماجراها به صورت لقب و شهرت برای کاوه در میآید، در اینجا به عنوان لقب نیامده است و بلکه در معنی شاکی و متظلم است یعنی ای شاه از تو به من ستم رسیده است و من برای دادخواهی و شکایت اینجا آمدهام.
یکی بی زیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
قلمرو زبانی: یکی بی زیان مرد آهنگرم: سه ترکیب وصفی: یک مرِد بی زیانِ آهنگر هستم.
قلمرو ادبی: آتش: استعاره از ستم./ مصراع دوم کنایه: اینکه از شاه بلا و ستم دیدهام.
قلمرو فکری: گفت من مرد آهنگری هستم که آسیبم به هیچ کس نرسیده است؛ اما پیوسته از جانب پادشاه به من ظلم میشود.
تو شاهی و گر اژدها پیکری؟
بباید زدن داستان، آوری
قلمرو زبانی: گر : به معنی یا است.
قلمرو ادبی: تشبیه: ضحّاک به اژدها تشبیه شده است.
قلمرو فکری: اگر تو پادشاه هستی یا پادشاه ماردوشی، باید دربارهٔ سرگذشت من قضاوت نمایی.
اگر هفت کشور به شاهی تو راست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
قلمرو ادبی: اگر تمام جهان تحت سلطهی توست (تو بسیار قدرتمند هستی)، چرا سختی و رنجها فقط سهم ما میشود.
قلمرو فکری: چرا باید از جهان پادشاهی تو، تنها رنج و سختیاش بهرهٔ ما باشد.
نکته: در گذشته فکر میکردند در کل دنیا فقط هفت کشور وجود دارد.
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
قلمرو زبانی: شمار گرفتن: حساب پس دادن / بدان: به وسیله آن
قلمرو ادبی: واج آرایی «ب» / جهان: مجاز از مردم
قلمرو فکری: باید به خاطر ستمهایت به من حساب پس بدهی تا جهانیان شگفت زده شوند.
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
قلمرو زبانی: مگر: شاید / شمار: حساب پس دادن، پاسخگویی / پدید آید: آشکار شود / گیتی: جهان / چون: چگونه
قلمرو فکری: مگر با پاسخگویی تو روشن شود که چگونه (دوباره) نوبت کشتن فرزند من رسیده است.
که مارانُت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
قلمرو زبانی: «را» حرف اضافه در معنی «برای» / همی داد باید: باید میدادی / مغز فرزند من: گروه مفعولی / انجمن: مجمع، این جا گروه مردم
قلمرو فکری: که چرا از میان همه، مغز فرزندان من باید خوراک ماران تو شود؟
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
قلمرو ادبی: حسآمیزی: نگریستن گفتار
قلمرو فکری: ضحّاک هنگامی که سخنان کاوه را شنید، از آن سخنان شجاعانه شگفت زده شد.
بدو باز دادند فرزند اوی
به خوبی بجُستند پیوند اوی
قلمرو ادبی: کنایه: جستن پیوند او کنایه از او را علاقهمند کردن
قلمرو فکری: فرزند کاوه را به او بازگرداندند و دوستی علاقهای که باید بین آنها (کاوه و ضحّاک) باشد، برقرار کردند. (با مهربانی تلاش کردند دل او را به دست بیاورند.)
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدان محضر اندر گوا
قلمرو فکری: پس ضحاک به کاوه دستور داد تا آن گواهینامه را تأیید و تصدیق کند.
چو بر خواند کاوه، همه محضرش
سَبُک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترسِ گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپُردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
قلمرو زبانی: پایمرد: دستیار. دیو: هرسرکش و متمرّد، خواه از جنس انس و خواه از جنس جن و خواه ازدیگر حیوانات و ابلیس که فارسیان اهرمن و دیو خوانند. / گیهان خدیو: خدای جهان./ گیهان خدیو: ترکیب اضافی مقلوب./ براندیشم: براندیشیدن: ترسیدن، ملاحظه کردن./ نه: نه نفی است و برای تأکید اول جمله میآید.
قلمرو ادبی: مجاز: پیران مجاز از بزرگان - استعاره: دیو استعاره از ضحّاک - جناس ناهمسان (ناقض افزایشی): دیو و خدیو - کنایه: دل بریدن کنایه از بیعلاقه شدن - کناس ناهمسان (ناقص اختلافی): اوی و روی - کنایه: دل سپردن کنایه از تسلیم شدن/ علاقهمند شدن/ بر اندیشیدن کنایه از ترسیدن.
نکته: ابیات 2۵ تا 2۸ موقوفالمعانی هستند.
قلمرو فکری: هنگامی که کاوه آن گواهینامه را خواند، سریع، رو به سوی بزرگان آن کشور کرد و فریاد زد: ای یاریدهندگان و خدمتگزاران ضحاک دیو صفت و ای کسانی که از خداوند جهان ترسی به دل راه نمیدهید، همهی شما با این کار، جهنم را برای خود خریدید و خود را تسلیم سخنان ضحّاک کردید. من این گواهی را تأیید نمیکنم و هرگز از پادشاه ستمگر نمیترسم.
خروشید و برجَست لرزان ز جای
بدرّید و بسپَرد محضر به پای
قلمرو زبانی: سِپَردَن: در تداول سِپُردن = سپاردن. در اینجا لگدمال کردن. از جمله معانی دیگر آن: انجام دادن؛ طی کردن: کاری که نه کار توست مسپار / راهی که نه راه توست مسپر.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): جای و پای - کنایه: به پای سِپَردن کنایه از زیر پا لِه کردن
قلمرو فکری: فریاد زد و در حالی که از خشم بر جای خود میلرزید گواهینامه را پاره کرد و در زیر پا له کرد.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
قلمرو ادبی: مجاز: بازارگاه مجاز از مردم
قلمرو فکری: هنگامی که کاوه از قصر ضحّاک بیرون آمد، مردمِ بازار گِرد او جمع شدند.
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر، سوی داد خواند
قلمرو ادبی: داد، با توجه به «فریاد» ایهام تناسبی دارد: 1- عدل و داد 2- داد و فریاد/ جهان: مجازاً مردم جهان.
قلمرو فکری: کاوه پیوسته فریاد میزد و حقخواهی میکرد و همهی مردم جهان را به عدالت فرا میخواند.
از آن چرم، کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخمِ درای
همان، کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگَه ز بازار برخاست گرد
قلمرو زبانی: زخم: ضربه / درای: پتک آهنی./ همان چرمی که آهنگرها هنگام ضربه زدن با پتک با آن روی پای خود را میپوشانند./ پشت در مصرع، معنی ضد میدهد؛ یعنی روی.
قلمرو ادبی: مجاز: بازرا مجاز از مردم بازار/ چرم مجاز از پیشبند - کنایه: گَرد برخاستن کنایه از غوغا و شورش به پا شدن
نکته: این دو بیت موقوفالمعانی هستند.
قلمرو فکری: از آن چرمی که آهنگران برای محافظت بیشتر از ضربهی چشک بر روی پا میاندازند، کاوه همان چرم را بر سرنیزه کرد و در همان لحظه شورشی در میان بازاریان به پا شد.
خروشان همی رفت نیزه به دست
که ای نام داران یزدان پرست،
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحّاک بیرون کند
قلمرو ادبی: آرایه: کنایه: هوای کسی را که کردن کنایه از به یاد کسی بودن، شیفته بودن/ دل از بند بیرون کردن کنایه از خود را نجات دادن - مجاز: دل مجاز از تمام وجود.
نکته: این دو بیت موقوفالمعانی هستند.
قلمرو فکری: کاوه در حالی که فریاد میزد و نیزه به دست گرفته بود، میگفت: ای پهلوانان خدا پرست، کسی که هوادار فریدون باشد، خود را از اسارت ضحّاک نجات میدهد.
بپویید کاین مهتر آهرمن است
جهان آفرین را به دل، دشمن است
قلمرو ادبی: دو کنایهٔ متضاد: هوای کسی کردن ≠ سر از بند کسی بیرون کردن.
قلمرو زبانی: بپویید: برخیزید، حرکت کنید./ حرف «را» فک اضافه است.دشمنِ جهان آفرین / آهرمن: اهریمن. شیطان.
قلمرو فکری: مصراع دوم تعریف آن است: اهریمن که دشمن جهان آفرین است. در دین زرتشتی، آفرینندهٔ بدی و پلیدی و زشتی و نادانی و ستم است. دردوران اسلامی معادل شیطان و ابلیس قلمداد شده است.
همی رفت پیش اندرون مرد گُرد
سپاهی بر او انجمن شد، نه خُرد
قلمرو زبانی: پیش اندرون: در پیش، پیشاپیش.
قلمرو ادبی: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): گُرد و خُرد - مجاز: جهان مجاز از مردم جهان
قلمرو فکری: کاوهٔ پهلوان، پیشاپیش میرفت و سپاهی انبوه گرد او جمع شدند.
بدانست خود کافریدون کجاست
سراندر کشید و همی رفت راست
قلمرو ادبی: کاوه میدانست که فریدون کجا پنهان شده است؛ پس مستقیم به راه خود ادامه داد و پیش رفت.
قلمرو فکری: کنایه: سر اندر کشیدن کنایه از حرکت کردن
بیامد به درگاهِ سالار نو
بدیدندش آن جا و برخاست غَو
قلمرو زبانی: سالار نو: امیر و پادشاه نو، و منظور فریدون است./ غو: بانگ و فریاد.
قلمرو ادبی: کاوه به کاخ فریدون، آن سردار جدید آمد. او را در آنجا دیدند و بانگ و فریاد شوق برخاست.
قلمرو فکری: جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): نو و غو
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحّاک وارونه دید
قلمرو ادبی: کنایه: جهان را وارونه دیدن کنایه از شکست خوردن، سرنگون شدن
قلمرو فکری: هنگامی که فریدون جهان را آنگونه پر از شورش و اعتراض دید، دانست که ضحّاک سرنگون خواهد شد و روزگارش به سر خواهد آمد.
همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه، دلی پر ز داد
قلمرو ادبی: کنایه:تشبیه: فریدون به باد تشبیه شده است - مجاز: سر و دل مجاز از تمام وجود - تناسب: سر و دل - جناس ناهمسان (ناقص اختلافی): باد و داد
قلمرو فکری: فریدون به سرعت منازل راه را طی کرد؛ در حالی که سرش پر از کینه و دلش لبریز از عدالتخواهی بود.
به شهر اندرون هر که بُرنا بدند
چه پیران که در جنگ، دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحّاک بیرون شدند
شاهنامه، فردوسی
قلمرو ادبی: تضاد: برنا و پیر - کنایه: در جنگ دانا بودن کنایه از مهارت داشتن در جنگ
نکته: این دو بیت موقوف المعانی هستند.
قلمرو فکری: در داخل شهر، هر کس که جوان بود یا پیرانی که در جنگ مهارت داشتند، همگی به سمت لشکر فریدون رفتند و خود را از حیله و جادوگری ضحّاک نجات دادند.
فریدون با لشکری از مردم شهر که به یاریاش آمده بودند، به رویارویی با ضحّاک آمد و دست به گرز گاو سر برد و «بزد برسرش، ترَگ بشکست خُرد» «سروش خجسته» پیام آورد که او را مکُش که هنوز زمان مرگش فرا نرسیده است؛ او را با همین شکستگی به کوه دماوند ببر و همان جا در بندکن. فریدون دو دست و میان ضحّاک را به بندی بست. سپس او را به کوه دماوند و در غاری که «بُنَش ناپدید» بود، سرنگون آویخت.
کارگاه درس پژوهی (صفحهٔ 131 و 132 کتاب درسی)
1- در متن درس، هر یک از واژههای زیر، در چه معنایی به کار رفته است؟
* هنر (ارزش، فضیلت)
* محضر (گواهینامه)
* درای (چکش، پُتک)
* منزل (کاروانسرا)
2- هر یک از واژههای زیر، مشمول کدام وضعيّتهای چهارگانه شدهاند؟
- پذیرش: بدون تغییر با همان معنای قدیم به حیات خود ادامه میدهد.
- سوفار: از فهرست واژگان فارسی حذف شده است. به معنای «دهانهی تیر»
- رکاب: با حفظ معنای قدیم، معنی جدید هم پذیرفته است. قدیم: رکاب اسب/ اکنون: رکاب دوچرخه، موتور و...
- شوخ: معنای قدیم خود را از دست داده و معنای جدید پذیرفته است. معنی قدیم: چرک/ اکنون: بامزه و بذلهگو
3- برای هر یک از ویژگیهای شعر حماسی، نمونهای از متن درس انتخاب کنید.
- زمینهی ملّی
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی، سپهبد نِکشت
- زمینهی قهرمانی
توضیح آنکه شاعر در زمینهی ملی به عقاید و باورهای یک قوم اشاره میکند و در زمینهی قهرمانی تصویر ساز انسانی است که از نظر نیروی جسمی و معنوی فراتر از دیگران است.
4- بیت سی و پنجم درس را از نظر آرایههای ادبی بررسی کنید.
کنایه: هوای کسی را که کردن کنایه از به یاد کسی بودن، شیفته بودن/ دل از بند بیرون کردن کنایه از خود را نجات دادن - مجاز: دل مجاز از تمام وجود.
5- در بیت زیر، «درفش کاویان»، در کدام مفهوم نمادین به کار رفته است؟
تو یک ساعت، چو افریدون به میدان باش، تا زان پس
به هر جانب که روی آری درفش کاویان بینی
سنایی
نماد پیروزی است.
6- معنی و مفهوم بیت بیست و نهم را به نثر روان بنویسید.
فریاد زد و در حالی که از خشم بر جای خود میلرزید گواهینامه را پاره کرد و در زیر پا له کرد.
7- مارانی را که بر دوش ضحّاک روییدند، مظهر چه خصلتهایی میتوان دانست؟
مظهر خویهای اهریمنی و شیطانی - منش خبیث - ظلم و ستم
8- با توجّه به متن درس، «پای مردان دیو»، چه کسانی بودند؟ شخصيّت آنها را تحلیل کنید.
بزرگان، نزدیکان، سپهسالاران، موبدان و فرماندهان سپاه.
این افر اد، ترسو و محافظهکار هستند و برای حفظ جایگاه و مقام خود تن به هر ذلّتی میدهند. آنها با اینکه میدانند ضحّاک پادشاهی خونریز است از ترس کشته شدن، بر محضر او مُهر تأیید میزنند و تمام زشتیهای او را نادیده میگیرند. ترس از جان و حفظ مقام دو عامل اصلی همراهی کردن نزدیکان ضحّاک در ستمکاریهای اوست.
9- انگیزهی فریدون در قیام علیه ضحّاک چه بوده است؟
از بین بردن ظلم و ستم و گستراندن عدل و داد جهان
شعرخوانی: وطن
منم پورِ ایران و نام آورم
ز نیروی شیران بوَد گوهرم
قلمرو زبانی: پور: پسر، فرزند./ گوهر: نژاد و تبار.
قلمرو ادبی: شیران: استعاره از پهلوانان و دلیران و ...
کنم جان خود را فدایِ وطن
که با او چنین است پیمان من
قلمرو فکری: جان خود را فدای وطنم میکنم؛ زیرا پیمان و عهدی که با او بستهام این چنین است.
قلمرو ادبی: تشخیص: پیمان با وطن بستن - واجآرایی: تکرار صامت «ن»
دفاع از وطن، کیشِ فرزانگی ست
گذشتن ز جان، رسم مردانگی ست
قلمرو فکری: دفاع از سرزمین مادری مذهب دانایی و حکمت است. در راه وطن، جان خود را فدا کردن راه و رسم مردانگی است.
قلمرو ادبی: از جان گذشتن کنایه از خود را به کشتن دادن
کسی کز بدی، دشمن میهن است
به یزدان، که بدتر ز اهریمن است
قلمروفکری: آن کسی که از روی بدذاتی دشمن وطن باشد، به خداوند قسم که از شیطان هم بدتر است.
قلمرو ادبی: تضاد: یزدان و اهریمن - مراعات نظیر: بدی، دشمن و اهریمن - تشبیه: دشمن میهن به اهریمن شبیه شده است.
مرا اوج عزّت در افلاک توست
به چشمانِ من کیمیا خاک توست
قلمروفکری: اوج عزّت و شرف من در آسمان تو نمایان شده و در نظر من خاک تو همچون کیمیا با ارزش است.
قلمرو ادبی: تشبیه: خاک وطن به کیمیا - تضاد: افلاک و خاک - مجاز: چشم مجاز از دیدگاه
رَود ذرّهای گر ز خاکت به باد
به خون من آن ذرّه آغشته باد
قلمروفکری: اگر ذرهی کوچکی از خاک تو جدا شود، آرزو میکنم که آن ذرّه با خون من آمیخته شود (در راه توی آرزوی شهادت میکنم)
قلمرو ادبی: تکرار: ذرّه - کنایه: به باد رفتن کنایه از نابود شدن و از بین رفتن - مجاز: خون مجاز از شهادت - جناس همسان: باد، باد
نظام وفا
تحلیل متن
متن، تأکید دارد بر اینکه «علم و مهارت» باید توأمان باشد؛ کاردانی و کامیابی هم به همراه بودن این دو است.
درک و دریافت (صفحهٔ 134 کتاب درسی)
1- دربارهی لحن و آهنگ این سروده توضیح دهید.
لحن و آهنگ این شعر کاملاً حماسی، ضربی و کوبنده است. وزن شعر، همان وزن شاهنامهی فردوسی است که برای بیان احساسات میهنپرستانه و وطنی بسیار مناسب است.
2- کدام واژهی این شعر، معادل مناسبی برای شخصیّت ضحّاک در شاهنامه است؟ اهریمن